در همدان مقبرهای به مكان زیارتی تبدیل شده و هر روزه تعدادی از مردم در این مكان حضور مییابند كه بررسی هویت فرد مدفون نشان از امر دیگری دارد.

به گزارش شیعه آنلاین به نقل از جهان، این مكان كه به غلط عنوان زیارت گاه به خود گرفته مقبره منسوب به استر و مردخای در همدان می باشد و حتی برخی مردم با تصور نادرست آنها را جزو قدیسین بنی اسراییل می شمارند.
انچه كه برخی منابع از هویت وی آوردهاند نشان میدهد استر كه نام اصلی آن هدسه بوده است دختر یك یهودی به نام ابیحایل بوده است كه در كودكی پدر و مادر خود را از دست می دهد و تحت قیمومیت عموی (یا پسر عموی )خود به نام مردخای در می آید.مردخای كه به دربار خشایارشا رفت و آمد داشته پس از اینكه متوجه می شود شاه، زن خود به نام وشتی را از ملكه بودن خلع نموده سعی می كند تا برای بسط نفوذ یهودیان برامپراطوری آن زمان پارس (ایران) هدسه را به عنوان جایگزین ملكه به خشایارشا معرفی كند و از هدسه می خواهد تا دین خود را از درباریان پنهان نماید و از این رو آن را با نام استر(نامی ایرانی به معنی ستاره) به خشایارشا معرفی میكند.
هنگامی كه هامان، وزیر خشایارشا اجازه قتل عام یهودیان ایران در روز 13 آذار (از ماه های عبری) را – به جرم خیانت و توطئه چینی - از شاه دریافت می دارد، مردخای متوجه شده و از استر می خواهد كه خشایارشا را در این مورد منصرف كند، امری كه استر موفق به انجام آن می شود.
دسیسه چینی های مردخای و استر به حدی پیش می رود كه حتی خشایارشا دستور قتل هامان و تمامی ایرانیان ضد یهود را می دهد و مردخای نیز به جای هامان وزیر اعظم می شود. مساله ای كه بنابراعلام منابع عبری باعث كشته شدن بیش از هفتاد هزار نفر ایرانی به جرم مخالفت با یهودیان! می شود (برخی منابع تا پانصد هزار را هم ذكر كرده اند).
یهودیان جهان نیز هرساله این روز كه عید پوریم نامیده می شود و تقریبا مصادف با عید نوروز ایرانیان است را به مناسبت رهایی یهودیان از قتل عام جشن می گیرند.
حال فارغ از اینكه این روایت تاریخی تا چه حدی درست می باشد جای سوال است كه چرا این مكان به عنوان یك زیارتگاه مطرح می شود و بنا بر چه مستنداتی فرد مدفون شده از انبیاء و اولیاء ذكر میشود؟
چرا اکنون و نقد سريال روزگار قريب! نکته مهمي که پيش از مطالعه اين نقد بايد بدانيد: اين نقد و بررسي منصفانه از سريال «روزگار قريب» - که هم نقاط ضعف و هم نقاط قوت آن را بيان کرده است- چندين ماه پيش براي چاپ در نشريه اي متعلق به يکي از مراکز پژوهشي و نظارتي صدا و سيما توسط سه تن از محققين آن مرکز نوشته شد. گرچه ساختار منسجم مقاله و نکات فني نقد نويسي، قابل توجه است ولي به دليل نقدهاي جدي و قابل تاملي که اين مقاله به سريال «روزگار قريب» وارد کرده است -که بي شک موجد نقدهايي جدي به عملکرد شبکه سوم و تهيه کنندگان اين سريال خواهد شد- متاسفانه اين مقاله هرگز ديده نشد و در نشريات سازمان صدا وسيما به چاپ نرسيد، چرا که متاسفانه به گفته معاون پژوهش همان مرکز پژوهشي، ... دستور داده اند که چنين نقدهايي در نشريات سازمان چاپ نشود!!
گر چه ابتدا تعجب کرديم ولي پس از چند ماه که قطعا اين مقاله را در هيچ نشريه اي در آن مرکز پژوهشي چاپ نکردند، بهتر ديديم که اکنون اين مقاله را در سايت ها و وبلاگ هاي دوستان منتشر کنيم تا هشداري جدي به روند غربزدگي و خودباختگي برخي برنامه سازان و تهيه کنندگان و کارگردانان صدا وسيما داشته باشيم. اميد که وظيفه خود را به انجام رسانده باشيم و بتوانيم در مسير پالايش صدا وسيماي جمهوري اسلامي از افکار غربگرايانه داشته باشيم و تاريخ سازي هاي جهت دار را نقد کرده باشيم تا در برنامه سازي هاي آينده سازمان صدا وسيما ان شاء الله ديگر شاهد چنين سريال ها و فيلم هايي نباشيم. اميد که از اين پس، بيش از گذشته سرمايه هاي مالي و انساني سازمان به سمت الگوي تمدني اسلامي و قرائت هاي صحيح تر از تاريخ معاصر هدايت شود و با حفظ تسلسل حافظه تاريخي ملت مسلمان ايران به سمت آينده باشکوه تمدن اسلامي حرکت کنيم.
بسم الله الرحمن الرحيم
بررسي سريال روزگار قريب
مقدمه
گستره تاثيرگذاري تلويزيون، از ساير رسانه ها بيشتر است، به نحوي که به راحتي ميتواند مخاطبان ميليوني ويا صدها هزار نفري را در يک برنامه جذاب، پوشش دهد. دسترسي راحت و ارزان مخاطبان به اين رسانه، مسئوليت آن را دوچندان مي کند، خصوصا که به دليل انتساب به نظام جهموري اسلامي، اطمينان مخاطبان نيز، پشتوانه اين رسانه فراگير مي باشد. يکي از بديهيترين تاثيرات برنامههاي تلويزيوني، آموزش غير مستقيم و الگوگيري مخاطبان از آنهاست، سخن رهبر فقيد انقلاب، مبني بر اينکه تلويزيون بايد چونان دانشگاهي براي عموم مردم باشد، در همين راستا قابل تحليل است. در قانون اساسي کشور نيز، يکي از وظايف تلويزيون، بالا بردن آگاهي مردم و آموزش مورد نياز مردم بيان شدهاست. در عصر حاکميت غولهاي رسانهاي بينالمللي بر اذهان بشر، بيشک، يکي از ضرورتهاي برنامهسازي تلويزيوني، کار تاريخي در راستاي انديشه پربار اسلامي ميباشد، تا مخاطبان در برابر تاريخسازان رسانهاي وابسته به استعمارگران و ثروتسالاران جهاني، واکسينه شوند.
علاوه بر اينکه وقتي برنامه اي تلويزيوني مربوط به تاريخ واقعي کشور باشد، حساسيتش مضاعف مي شود؛ چرا که به دليل ذاتِ ديداري-شنيداري تلويزيون و دسترسي سهل به اين رسانه، باور پذيري مخاطب از تاريخِ نقل شده توسط تلويزيون، دوچندان مي باشد. در فيلم هايي که شباهت هايي به مستند دارند، يا صحنه هاي واقعي و مستند با هم استفاده مي شوند و بازي روان و موسيقي مناسبي کار مي شود، اين واقع نمايي و باورپذيري بيشتر ميشود و کارگردان مسئوليت سنگينتري دارد که حقيقت را به بيان دقيقتر ومستندتري نقل کند و از تاويل و تحريف تاريخ جلوگيري کند. امروز، اين رسانهها هستند که آنگونه که خود ميپندارند، تاريخ را ميسازند و روايت خود از ايام پيشين را به مخاطب القا ميکنند و اين علاوه بر آن است که ذات فيلم وسينما، مستلزم تحميل اراده و نوع نگاه کارگردان به مخاطب است؛ لذاست که مسئولين تلويزيون با انتخاب بهتر خود براي عوامل تهيه و توليد فيلمهاي تاريخي، به فهم بهتر و حقيقيتر تاريخ توسط مخاطب، ياري ميرسانند.
زندگي مشاهير متعهد هر کشور، آينه فراز و نشيبهاي حيات يک ملت است. به تصوير کشيدن زندگي بزرگان ديني يا علمي يا سياسي در سينما، تاريخي بس طولاني دارد و برخي از پر مخاطبترينهاي سينماي جهان، از جمله چنين آثاري بوده است.[1] سريال «روزگار قريب» که به زندگي دکتر محمد قريب،[2] از پزشکان پرافتخار و متدين کشور پرداخت، يکي از مجموعههاي پرطرفدار و خوشساخت تلويزيون(جدا از محتواي مخدوش فيلم) بود که در اين سالها از شبکه دوم سيما پخش شد. در اين مجال ضيق به بررسي اجمالي اين اثر مي پردازيم.
ساختار:
روزگار قريب، به لحاظ ساختار روائي، داراي دو بخش مي باشد: بخش اول، آخرين روزهاي زندگي دکتر قريب را در بيمارستان محل کارش(بيمارستان کودکان) نشان مي دهد که در حال بيماري نيز لطافت روح و بلندي طبعش در کمک به بيماران هويداست. بخش دوم، روايتي است که دکتر قريب –که نزديکي مرگ خود را انتظار مي کشد- براي ضبط کوچکي واگويه مي کند. در اين روايت داستانهايي اتفاق مي افتد که دکتر را به گذشته مي برد و کارگردان سعي مي کند با ربط منطقي بين برخي اتفاقات در بيمارستان به داستانهايي مشابه در زمان گذشته ارجاع دهد. البته اين روش، به ذهن متبادر مي کند که انگار هنوز برخي دردهاي گذشته باقي است و رمز عقب ماندگي ايرانيان در اين موارد است، دردهايي چون خرافه گرايي و بي سوادي مردم و... که در ادامه اين بررسي مجمل بدانها خواهيم پرداخت.
تحسين شدهها:
1- اين سريال، زندگي يکي از پرافتخارترين چهرههاي علمي متعهد اين مرز و بوم را نشان داده است و اثر هويت بخشي خوبي براي جوان ايراني داشت و با عث اعتماد به نفس مخاطب در مواجهه با مشکلات زندگي وکار و کمبودها بود.[3] وقتي زندگي فردي تلاشمند و موفق چون دکتر قريب در تلويزيون با مخاطبان بسيار روايت شود، خودبخود فکر ترک وطن و در خدمت بيگانه در آمدن، در جوانان کوشاي ايراني کمرنگ ميشود و اين، قطعا به نفع کشور خواهد بود. اين قبيل انسانها به تعبير دکتر ولايتي- از شاگردان دکتر قريب- باعث ممانعت از گسستگي نسلها و استمرار هويت ملي واسلامي شوند.[4]
برخي از افتخارات دکتر محمد قريب، از اين قرار است:
- در سال 1306 شمسي در زمره اولين گروه دانشجويان ايراني بود که براي ادامه تحصيل به فرانسه رفت و در پايان سال اول در شهر رن فرانسه موفق به دريافت جايزه لابراتور تشريح دانشکده پزشکي شد.
- در سال 1314 نخستين ايراني بود که توانست در کنکور اَنترني بيمارستان پاريس، موفق شود.
- به دليل پيشينه مذهبي خانواده و تعهدش نسبت به مردمش، در سال 1317 به ايران بازگشت و در سال 1319 کتاب بيماريهاي کودکان را به چاپ رساند و از اساتيد برجسته طب در ايران شد و شاگردان بسياري تربيت کرد و در مردم داري و خدمت رساني به مردم کشورش کوشيد.
- در سال 1321 به دريافت نشان عالي دولت فرانسه شد.
-در سال 1350 به عضويت هيئت مديره انجمن بين المللي بيماريهاي کودکان در آمد.
- اما همچنان به خدمت صادقانه و دلسوزانه به مردمش ادامه داد و با اينکه در طول سالهاي فعاليت علمي خود در کنگره هاي مختلف بين المللي در کشورهاي مختلف و با عضويت در چندين مجمع علمي بين المللي باز در ايران ماند و اولين تعويض خون را در ايران انجام داده و از بنيانگذاران انتقال خون در ايران بود و بنيانگذار اولين بيمارستان تخصصي کودکان بود و در همين ايام عليه نظام طاغوت فعاليت هايي انجام مي داد و نهايتا به دستور شاه از دانشگاه اخراج شد[5]
2- اين سريال به کارگرداني کيانوش عياري ساخته شد. عياري با صبر وحوصله، به خوبي از بازيگران در اين اثر، بازي گرفت و با دقت و دکوپاژ وسواس گونه و نماهاي متعدد، فيلم خوش ساخت و نسبتا جذابي ارائه داد. وي در نحوه روايت داستان زندگي دکتر قريب، با مشکلي روبرو بود که اين شخصيت چندان بين مخاطبان عام شناخته شده نبود. از اين رو بخش زيادي از توان فيلمسازان مي بايست صرف معرفي فعاليت هاي علمي و خدماتي گسترده دکتر قريب شود، تا مخاطب با او همراه شود و سپس بتواند فيلم را ادامه دهد. تمهيدي که کارگردان و نويسنده به ان رسيدند چنين بود که با انتخاب همزمان دو برش از زندگي قهرمان داستان و انجام رفت و برگشتهاي زماني بين اين دو مقطع تاريخي، داستان را جلو برده و مخاطب با مقايسه رنج و استضعاف مردم در زمان بچگي دکتر قريب و خدمات شايان او در بزرگسالي همذات پنداري وافري با شخصيت اول داستان داشته و فيلم را دنبال ميکرد و همزمان، کارگردان برداشت خود از تارخ معاصر را به مخاطب القا مي کرد.
3- اين سريال که به دليل سبک واقع گرايانه و بازي طبيعي گرفتن از بازيگران، در برخي جاها به يک اثر مستند نزديک مي شود، به همراه روايت زندگي دکتر قريب از زبان خودش -که در يک ضبط صوت بازگو ميشد- پلي به گذشته اين سرزمين زد و با ظرافت کارگرداني و فيلم برداري خوب که در برخي جاها اثر را به قوت يک فيلم سينمايي نزديک مي کرد، توانست رضايت نسبي بينندگان و منتقدين را تامين کند، گرچه تنها ملاک موفقيت يک سريال را نبايد اقبال منتقدين و بينندگان دانست.
4- اين سريال در کنار نقل زندگي دکتر قريب،گوشههاي مهمي از تاريخ گذشته را بازگو مي کرد. در تاريخ گويي با بازي روان افرادي چون مهدي هاشمي(بازيگر نقش دکتر قريب) و مهران رجبي(بازيگر نقش ميرزا علي اصغر، پدر دکتر) و حسين پناهي(بازيگر نقش لطفعلي، نوکر مغرور حکيم کرگان) و آفرين عبيسي (همسر دکتر قريب، زري مامان) روبرو بوديم که قابل تقدير است.
5- يکي از نقاط قوت اين سريال، مطلع آغازين آن مي باشد، آنجايي که رويايي از دکتر قريب تصوير شده و تقريبا به نحوي هنرمندانه به وقايع بعدي اشاره مي شود. در اين رويا دکتر قريب که در حال نجات جان دخترکي مريض مي باشد، و با سرعت اتومبيلش را به سمت بيمارستاني در شهر مي راند، در راه به ماري در حال عبور از عرض جاده بر مي خورد و کنترل ماشين را از دست مي دهد و ماشين از جاده منحرف شده و چپ مي کند. ناگهان ماري به سمت او مي ايد ولي در دفعه اول او را نميگزد و باز مي گردد ولي دوباره همان مار به سمت او آمده و به سوي او حمله مي کند. شايد اين رويا تمهيدي بر داستان مريضي دکتر مي باشد که پس از مدتي و نه يکباره جان خود را به خاطر نجات جان بيمارانش و غفلت از حال بيمارِ خود، از دست ميدهد.
6- متاسفانه حرفه پزشکي را برخي راهيبراي کاسبکاري تلقي کرده اند و با همين هدف به تحصيلات پزشکي روي ميآورند. يکي از برجستگي هاي اين سريال، مطرح کردن اصول اخلاقي و انساني که لازم است بر اينحرفه حاکم باشد، بود. رئيس سازمان صدا وسيما در همايش تجليل از دست اندرکاران سريال به اين امر،بدين بيان تصريح ميکند:
« ما شخصيت علمي دکتر قريب را در يک طرف ميگذاريم، اما خدمترساني متعهد و اخلاقي و رفتار او امروز در يک ابعاد وسيعي در جامعه تاثيرگذاشته است. او شخصيت برجستهاي بود که در مقطعي از زمان کارهاي ارزشمندي انجام داد. امروز با کارهاي ارزشمندي که شما انجام داديد، دکتر قريب امروز با دکتر قريب آن سالها خيلي تفاوت دارد. امروز دکتر قريب تبديل به شخصيتي شده که اگر کسي در اين حرفه بهدنبال پست و مقام و پول باشد، ديگر از آن صرفنظر ميکند.ماندگاري هم يعني به تعبير قرآن تا وقتي زنده هستيد به عنوان کار خير ثبت و ضبط ميشود وقتي هم از دنيا رفتيد، تا سالهاي سال کساني که سريال را ميبينند و از آن بهرهمند ميشوند خيرات و برکاتي در آخرت براي ما ميگذارند.»
نقدها و تاملات بيشتر:
با تمام مدح و تعريف هايي که از اين سريال شد، اما نکاتي مهم مغفول ماند؛ اما اگر قوت نسبي تکنيک ساخت فيلم، ما را از مسائل محتوايي مطرح شده در آن دور کند، نقد ناقصي ارائه خواهيم داد و اين نقد ناقص ما را از هدف نقد،که اصلاح و پيشرفت است، دور خواهد کرد. متاسفانه مسئولين رسانه ملي هم در جلساتي که براي تمجيد و تشکر از عوامل فيلم گرفته شد، به راحتي از کنار آن گذشتند. البته برخي مسائل مطرح شده در فيلم، انصافا جاي تمجيد داشت که به آن اشاره رفت.
مسائلي که در لايه هاي پنهاني فيلم درباره تضاد يا تناسب دين و علم، سنت و مدرنيته، خرافه گرايي و علم گرايي، نظام تعليم و تربيت سنتي و آموزش جديد در مدارس مدرن، طبابت سنتي و پزشکي مدرن، نحوه روايت تاريخ معاصر و نقش مليگراها و علمگراها(ساينتيستها) و روحانيون و اسلام انقلابي در بيداري مردم ايران مطرح شد، همگي جاي بحث فراواني دارند. متاسفانه اکثر نقدهايي که درباره سريال روزگار قريب شد، بر محور مسائل تکنيکي فيلم متمرکز بود و کمتر به بحث جدي در اين باره پرداخته شد. اساسا فضاي نقد در کشور ما به شدت ظاهرگرا و تکنيک محور است تا محتوايي و تاريخ نگر و اين آسيب جدي را اگر دست کم بگيريم در دام خطرناکي افتاده ايم.
البته ذکر نقدهاي ساختاري مانند عدم توجه کافي به صحت لهجه کرگاني و لهجه تهراني بچههاي روستايي در فيلم! به جاي خود باعث دقت بيشتر سازندگان فيلم شده و از تکرار اشتباهات جلوگيري ميکند.
نگاه کاملا جهت دارِ کارگردان، در روايت تاريخ معاصر
اين سريال که ظاهرا زندگينامه دکتر قريب بود، در حقيقت روايتي بود جهت دار از زاويه نگاه کارگردان به سنت و مدرنيته و برداشت او از تاريخ معاصر کشورمان ايران. نگاهي که در آن فقر و جهل و خرافه و بي سوادي و بي اخلاقي و تعصبات کور و دوري از تمدن و تکنولوژي بر ايران معاصر مسلط و مستولي است، تا آنجا که بازيگر نقش دکتر قريب در فيلم، پس از بازگشت از فرانسه، حديث نفس کارگردان را بيان ميکند که: «ايران از فرانسه پانصدسال عقبتر است!».
اينکه کارگردان اين سريال، در بسياري از صحنهها، دکتر محمد قريب را در دوران کودکياش فقط نظارهگر تاريخ تصوير مي کند و هيچ نقش موثري در وقايع اطراف ندارد و شاهد بدبختي اغراق شده مردم ايران [در فيلم] مي باشد، دليل واضحي است که کارگردان خواسته به تاريخ بپردازد و اساسا زياد منضبط به نقل وقايع مربوط به زندگي دکتر قريب به نحو کاملي نبوده است و وقايع تاريخي را گزينش ده و در مسير هدف و سليقه خاص خود و نوع نگاه جهت دار خود به تاريخ، نقل کرده است. اين مطلب در مصاحبه کارگردان سريال با مجله همشهري امروز و مصاحبه ناصر هاشمي(بازيگر نقش دکتر قرذيب) با خبرگزاري فارس آمده است.
اي کاش کارگردان، به جنايت هاي تمدن انگلستان و فرانسه در هند و ايران و عثماني و فلسطين وافريقا در همان سالها و رفاه مادي دولت هاي اسلامي در قرون پانزدهم تا هيجدهم و نقش استعمارگران انگليسي و فرانسوي در تخريب تمدن ايران و هند و آفريقا و آمريکاي قبل از سفيدپوستان، اشاراتي ميکرد تا هويت بخشي و حفظ حافظه تاريخي مخاطب نيز مخدوش نشود. اي کاش کارگردان اندک توجهي به دلايل رشد مادي غربيها در تجارت ماوراء بحار و دزان دريايي حمايت شده توسط دولتهاي غربي و تجارت برده در تيراژميليوني توسط غربيها و کمپانيهاي مسلح غربي در شرق و نقش مخرب فراماسونرهاي وابسته به غرب در ايران و هند و عثماني نيز مي کرد.[6]
خبري که يکي از خبرگزاريها به نقل از شاهد سلطاني، نويسنده و کارگردان اوليه سريال روزگار قريب درسال 1375 که به درخواست سيمافيلم نگارش هشت قسمت فيلمنامه را به اتمام رسانده بود، بر نگاه کاملا جهت دار کيانوش عياري کارگردان اين فيلمنامه صحه مي گذارد. شاهد سلطاني در آنجا بيان مي دارد:
«نخستين کسي که فيلمنامه سريال روزگار قريب (زندگي دکترقريب، پدر طب کودکان ايران) را نوشت من بودم که به خواست سيما فيلم در سال 1357 اقدام به نگارش آن کردم. بيش از يک سال و نيم براي نگارش آن پژوهش و تحقيقات کرده و هشت قسمت کامل فيلمنامه را نوشته بودم که به من اطلاع داده شد که کارگرداني اين مجموعه را کيانوش عياري بر عهده گرفته است مشروط بر آنکه به محتواي آن کاري نداشته باشد. من در اين فيلمنامه به گونهاي به ريشه و خانواده مذهبي قريب اشاره کرده بودم که در اين سريال حذف شدهاست. از همان ابتدا کيانوش عياري به من گفت که «چرا تو به زندگي قريب با ديد ايدئولوژيک نگاه کردهاي!؟» من به گونهاي فيلمنامه را نوشته بودم که ضعفها و مشکلات زمان دکتر قريب بنيادين حل نميشد مگر وقوع با وقوع يک انقلاب؛ وقتي دکتر قريب ميخواست براي ادامه تحصيل به خارج اعزام شود، پدرش نزد مرجع تقليدشان رفته و از او کسب تکليف کرده بود. آن مرجع پرسيده بود؛ آيا قريب دينش را شناخته است يا خير؟ وقتي در مييابد که دکتر قريب آشنا به مباني دين است، آن وقت اجازه رفتن به قريب ميدهد.» [7]
سلطاني در آنجا معتقد است: «هماکنون سريال به سمت و سويي ميرود که گويا شخصيتهاي اصلي براي زنده بودن و زيست خود يا به قولي بودن يا نبودن خود با طبيعت و بيماري ميجنگند، حال آنکه جريان فکري ديگري را در فيلمنامه پيگيري ميکردند... کيانوش عياري که مسئولين تلويزيون تصور ميکردند او فقط بايد کارگرداني کند، اکنون نه تنها کارگرداني پروژه را انجام داده بلکه در محتوا نيز دست برده و آن را از مسير اصلي اسلامي، انقلابي منحرف کردهاست.»[8]
البته اگر اين اظهار نظر نيز نمي بود باز سوالات اساسي درباره نوع روايت تاريخ در اين سريال مطرح است. با توجه به اظهار نظر آقاي عياري در مصاحبه با نشريات مختلف که زندگينامه دکتر قريب محملي براي تاريخ گويي بوده است، سوالات و ابهاماتي از اين قرار وجود دارد که دست اندرکاران ساخت اين سريال بايد براي آن پاسخ مناسبي داشته باشند:
چرا کارگردان توجه جدي و قابل قبولي به نقش آموزههاي اسلامي در بيداري مردم ايران نکرده است؟ نقش مرجعيت شيعه در طوفان حوادث قاجار و پهلوي کجاست و چرا در اين اثر توجهي به آن نشده است؟ نقش استعمارگران و نوکران چشم و گوش بسته استعمارگران و فراماسونرها و گروههاي مخفي وابسته به غرب در بدبختي مردم ايران در دوران قاجار چه بوده است و چرا کارگردان به اين مطلب، حتي به اندازه نقد سنتهاي خرافي رايج در بين مردم، نپرداخته است؟
آيا داستان 15 خرداد سال 1342 و نقش رهبري امام خميني(ره) بر ضد اصلاحات طاغوتي-آمريکايي، اهميت پرداخت در فيلم و نقل تاريخ معاصر نداشته است؟ مگر تاثير حرکت حضرت امام(ره) بر تمامي شئون زندگي مردم ايران تاثير نگذاشت؟ آيا کارگردان در حد اشاره اي که به نقش مهندس بازرگان -به بهانه رفاقت با دکتر قريب- در فيلم کرده است، نيز نمي توانست نقش روحانيت خوش فکر و متدين وانقلابي و پيشرو را برجسته سازي کند؟ در حالي که مي دانيم دکتر قريب در خانوادهاي متدين زاده شد و پرورش يافت و حتي قبل از رفتن به فرانسه براي تحصيل، از مرجع تقليد زمان خويش اجازه گرفت.[9]
عدم نقد پروژه مدرنيزاسيون اواخر قاجار و پهلوي
پرواضح است که دوران قاجار و پهلوي اول و سياهي تفکر سردمداران کاخ نشين اين کشور، قابل انکار نيست؛ اما به وضوح پيداست که سريال روزگار قريب، در صدد نقد حکومتهاي قاجار و پهلوي و ارتباط آنها با ميسيونرها و سفارتخانه هاي استعمارگران روسي و انگليسي و فرانسوي و امريکايي نيست و در حال نقد سنتها و عادات اجتماعي و خرافات و بيسوادي تودههاي مسلمان مردم ايران است.
پروژه مدنيزاسيوني که از اواخر دوران قاجار با رفتن ناصرالدين شاه و مظفرالدين شاه به فرنگ، کمکم در ايران شکل گرفت و با حمايت آشکار .پنهان غرب و عوامل غربزده داخلي سرعت گرفت، سرآغاز پيشرفت و تعالي مردم ايران نبود؛ بلکه شروع صنعتي شدن مونتاژي و بسط تکنيک متاثر از روح مدرنيته در ايران بود که نهايتا نيز به استبداد شرکتهاي انگليسي-آمريکايي بر اقتصاد ايران و نابودي کشاورزي ايران در انقلاب سفيد شاه شد و امام خميني(ره) و علماي بيدار، بيشترين مخالفت را با آن داشتند؛ اما در اين سريال انگار چنين است که کليد حل مشکل فقر و جهل و خرافه گرايي مردم، مدارس مدرن و از فرنگ برگشتگان کراواتي و علم جديد مي باشد. اگر کارگردان به همان دقتي که يورش طرفداران مکتبخانه به مدرسه جديد و بي سوادي مردم را در چند قسمت متعدد، به تصوير کشيد، به برخي مباحث تاريخي مذکور و ضررهاي پروژه انگليسي-آمريکايي مدرنيزاسيون ديکتارمآبانه رضاخاني مي پرداخت، قطعا جايي براي اين انتقاد نميگذاشت.
مکتبخانههاي سنتي يا مدارس جديد؟
اين سريال نگاهي افراطي و غيرمستند به نظام تعليمي سنتي ايران داشت، نگاهي که در آن مکتب خانه، مساوق تنبيهات سخت بچهها و آموزشهايي با بهرهدهي پائين يا ناکارآمد ميباشد و آموزش مبتني بر حفظ کردن صرف مي باشد و انواع تنبيهات بدني چون فلک کردن بچه ها و ايستادن بر روي دو پا از اصول جدايي ناپذير آن مي باشد. در مقابل، مدارس جديد مرکز بهداشت و زيبايي و درسهاي پربهره و معلمي دوست داشتني و دلسوز ميباشد. نگاهي که طرفداران مدارس جديد را افرادي چون پدر بذلهگو و مهربان دکتر قريب و معلم شهري مدرسه معرفي ميکند که محبوبيت مردمي نيز دارند و مخالفين مدارس جديد را-که موافق مدارس سنتي هستند- عده اي شرور و لات و غاصب و نيمه وحشي به تصوير مي کشد که به شغل هايي چون قصابي و خزينه داري مشغولند و حتي حرف روحاني محل را نيز گوش نمي کنند.
براي تاثيرگذاري بيشتر اين نوع تصويرسازي غيرواقعي از سيستم سنتي و جديد اموزشي، کارگردان در يکي از قسمتها محمد قريب کوچک را مخفيانهبه مکتبخانه مي فرستند تا شاهد فلک شدن بهترين دوست خود باشد. در صحنهها ناخودآگاه،کارگردان، حس همذات پندارانه مخاطب با محمدِ کوچک را به نفع مدارس جديد مصادره مي کند.
مايه تاسف است که ناهماهنگي در سياست هاي کلي رسانه ملي باعث شد که همزمان با پخش اين سريال در شبکه دوم، شبکه چهارم سيما مشغول پخش مستندي درباره برتريهاي سيستم مکتبخانههاي قديم نسبت به مدارس مدرن بود، تال آنجا که برخي کشورهاي مدرن نيز، پس از قرنها اجراي ناموفق سيستم ناکارآمد آموزشي در مدارس مدرن، در فکر تقليد از سيستم مکتبخانههاي سنتي ما هستند! و روشن است که اين حرف به معناي نفي تمامي وجوه نظام جديدآموزشي نيست، بلکه بايد در يک جايگاه متعادل، با توجه به مباني محکم اسلامي به نقد و بررسي هر دو نوع نظام پرداخته و به جايگاه شايسته و غير تقليدي هم شان تمدن اسلامي-ايراني برسيم. حقيقتا آيا افرادي چون زکرياي رازي و بوعلي سينا و جابربن حيان و سعدي و حافظ و مولوي و خواجه نصيرالدين طوسي و امام خميني(ره) و علامه طباطبايي که در رشته هاي متعددي چون جغرافيا و سياست و هندسه و فيزيک و شيمي و ديانت تبحر داشتند، در مدارس جديد درس خوانده بودند يا مکتبخانهها و مدارس قديم؟!
بحث درباره مشکلات نظام آموزش جديد مدارس و دانشگاههاکه تقليدي از سيستم آموزشي غربيهاست و اينکه طي سده اخير که در کشور ما به سمت اين سيستم با نگاههاي اومانيستي و سکولار رفتيم، آيا مشکلات ما به صورت مبنايي حل شد يا بيشتر از قبل، تابع سيستم جامع نظام مدرن غربي شديم و کشورمان را که در توليد و صادرات محصولات کشاورزي خودکفا بود، به سمت صنعت مونتاژ پيش برديم و بيش از گذشته وابسته به محصولات و تکنولوژي جهت دار غرب شديم؛ در جاي خود در مباحث فلسفه تعليم وتربيت[10] و بررسي و نقد نظام آموزشي مدرن و مباني اومانيستي آن[11] فراوان مورد تحليل و بررسي قرار گرفتهاست که از حد بررسي اين مقاله مختصر خارج است.
با اين توضيحات، اين پرسش بسيار مهم مطرح است که چرا کارگردان طرفداران مدارس قديم را انسانهاي بيمنطق و خشني چون شاه نعمت و همپالگيهاي نيمه وحشي اش تصوير کرده است؟ افرادي که طرفداران مدارس مدرن را بهايي و بي دين خطاب مي کنند و با آتش زدن نيمکتهاي مدرسه جديد، در بين مردم ايجاد رعب کرده و مي خواهند براي حفاظت از دين مردم جلوي کار معلم فداکار و مدرن و اتوکشيدهاي که در تهران درس خوانده و براي مردمش به روستا امده است را بگيرند! مگر در تاريخ معاصر کشور ما، جز اين بود که برخي غربزدگان، توسعه مدارس و دانشگاههاي جديد را در راستاي غربي کردن اين کشور دانسته و به شدت از آن حمايت کردند؟ مگر در طول حدود هزار سال که مسلمانان تمدن اسلامي را در اوج علميت و کارآيي برتر از کشورهاي غربي داشتند همين نظام اموزشي نبود که مارا به پيش مي برد؟ البته طبيعي است که نقد منصفانه نظام تعليم و تربيت سنتي و اصلاح اشتباهات آن کار موجهي است ولي با اين اوصاف مذکور نقد و تخريب مبتذل نظام سنتي تعليم و تربيت با هم متفاوتند.
علم و ايمان، نوع دوستي يا تدين دکتر قريب؟
«آيا يک کوره سواد ارزش داشت تا بچه ات بي ايمان شود!» اين ديالوگ از جانب.... در قسمت .... مطرح مي شود، اشاره صريحي به ارتباط علم و ايمان دارد. پر واضح در جهان مسيحيت يهوديزه قرون وسطي که فيدئيزم افراطي (ايمان گرايي عقل گريز يا عقل ستيز) علم و ايمان در بسياري از امور، با هم نمي ساختند و کليسا با علم مخالفت مي کرد، خصوصا که ديدگاههاي بطلميوس و ارسطو که در کليسا به عنوان دين مطرح شدند، مخالفان ارسطو و بطلميوس را به بدگويي از دين در مقابل علم واداشت، اما در فرهنگ اسلامي هميشه تاکيد به علم آموزي، از جانب اولياي دين شده است و اساسا تفکر اسلامي با برخورد منطقي با آراي جديد بوده است که شکوفايي خود را نشان داده است و نوآوري و شکوفايي و ابداع و تاملات عميق، از آن حکما و انديشمندان مسلمان بوده است[12] و اين فراماسونرها و روشنفکرنمايان بودهاند که پس از کودتاي رضاخان به ستونهاي ثابت ديکتاتوري او تبديل شدند.
اما متاسفانه در اين فيلم، ورود مدارس جديد -که در زمان خود با مخالفت هاي جدي و منطقي از جانب علما و مردم متدين مواجه بود- مطلقا خوب انگاشته شده است و مخالفان مدارس جديد، بي منطقان و اوباش روستا تصوير شدهاند. انگار که دخمه تنگ و تاريکي به اسم مکتبخانه بوده است که باعث اين عقب ماندگي ايران در عصر قاجار و پهلوي شده است و ناچار فقط از طريق علوم مدرن است که مملکت به فلاح و رستگاري مي رسد. همچنين شاهديم که در جاهايي که دکتر قريب به بيماران کمک مي کند علي رغم زندگي دکتر قريب کمک او بيشتر از روي حس نوع دوستي است نه عمل به تکليف شرعي. اين حرف در انجا بيشتر خود را مي نماياند که نمادها و نشانههايي که دال بر مذهبي بودن دکتر قريب مي باشد،کمتر در فيلم مورد توجه قرار گرفته است؛در حالي که به گفته شاگردان نزديکي چون دکتر علي اکبر ولايتي در زندگي واقعي دکتر شاهد چنين بازتابهاي مصرحي از دينداري وافر دکتر قريب بودهايم. دکتر ولايتي در همايش تجليل از عوامل سريال تصريح مي کند:
«مرحوم دكتر قريب چند خصوصيت داشت كه يكي از آنها اين بود كه از خانوادهاي اصيل بود. همچنين محمد قريب يكي از مهمترين كارهايش ممانعت از گسستگي نسلهاي اين كشور بود كه نقش بسيار اساسي در استمرار هويت ملي دارد. او فرد متديني بود. من سه سال شاگرد مستقيمشان بودم. اين اواخر كه بيمار شده بودند صبحها درب منزلشان واقع در الهيه ميرفتم. ايشان را با اتومبيل به مركز طبي كودكان ميبردم. يك بار اطباء گرگان ايشان را براي سخنراني دعوت كردند، شب در هتل با هم بوديم و ايشان بعد از نماز مغرب، سوره واقعه را از حفظ به عنوان تعقيب خواندند كه مثالي در حوزه تدين ايشان بود... در حوزه سياستي و مبارزاتي ايشان نقش بسيار اساسي در مبارزات ملي شدن نفت داشتند. بعد از انعقاد قرارداد كنسرسيوم بين دكتر علي اميني و هاوارد پيج كه از كمپاني استاندارد اويل نيوجرسي بود كه انصافا قرار داد ننگيني بود و زحمات آنهايي كه در ملي شدن صنعت نفت نقش داشتند، هدر دادند. در كنسرسيومي ايشان به اضافه ده تن از اساتيد دانشگاه تهران نامهاي نوشتند و به حكومت كودتا كه چرا اين كنسرسيوم را قرار داد بستهاند، اعتراض كردند. هاوارد پيج گفته بود هر آنچه ما، در ملي شدن صنعت نفت از دست داده بوديم دوباره به دست آورديم و اين يازده استاد را از دانشگاه بيرون كردند.»[13]
طب سنتي يا پزشکي مدرن؟
به مناسبت شغل دکتر قريب که پزشک مي باشد، در جاي جاي اين اثر به مباحثي درباره طب سنتي و مقايسه لابد آن با پزشکي جديد پرداخته است و کارگردان، برتري قطعي پزشکان جديد و روشهاي درماني آنها بر طب سنتي ايراني را اثبات شده مي پندارد. اما جاي اين سوال باقي است که اگر چنين بود، چرا مثلاً، هم اکنون در کشور آمريکا -که از مدرن ترين امکانات طبي در سطح جهان برخوردار است- ضعفها و کاستي ها و يکجانبه نگريها و پوزيتيويسم روشي در پزشکي جديد، مراکز بسيار زيادي از آن کشور را به استفاده از طب سوزني و طب گياهي و ساير مکاتب طب سنتي کشانده است؟ چرا اکنون نقد پزشکي مدرن در مباحث فلسفه طب، مورد توجه جدي انديشمندان بين الملل قرار دارد؟[14]
به راستي اگر کارگردان اين فيلم، در کنار دکتر قريب و ساير دکترها و پروفسورهاي کراواتي فيلم، چند حکيم حاذق و متقي و مردمي را نيز به تصوير مي کشيد، جاي چنين سوالي مي ماند؟ مگر کارکرد رسانههاي تصويري، که از تکرار برخي صحنه ها، نتايج ناخودآگاهي را به مخاطب القا مي کنند، جز اين است که ديدن فردي در هيبت لطفعلي نوکر حکيم رحمت الله (با بازي باور پذيرِ حسين پناهي) باعث مي شود که نگاه مخاطب به طب سنتي منفي شود؟ به راستي چرا بايد چنين بي رحمانه سنت عميق و مستدل و علمي طب سنتي خود را تضعيف کنيم؟ سنتي قوي و ماندگار که هنوز هم، فارغ التحصيلان دانشگاههاي بزرگ جهان، با نام حکيم بوعليسينا، کلاه رسمي دانشجويي «اَوِسينا/ ابن سينا» را بر سر مي گذارند و جشن دانش آموختگي مي گيرند. سنتي که تا حدود هزار سال تا اواخر قرن بيستم ميلادي در بزرگترين دانشگاههاي جهان، مرسوم بوده است و طب بوعلي سينا و ساير مکاتب طب اسلامي و ايراني و مصري، در تارک پزشکي جهان مي درخشيده است. هرچه سنتهاي تاريخي مثبت خود را نفي بي دليل کنيم و از سنتهاي ماديگرايانه غرب تبعيت کنيم، قطعا از بهروزي مردمان خود فاصله گرفتهايم و در غربگرايي بيشتر درغلطيدهايم. دکتر زيگريد هونکه در کتاب «فرهنگ اسلام در اروپا» ، در بخشي که به اهميت زياد و تاثيرگزاري عميقِ طب اسلامي در تکوين پزشکي مدرن مي پردازد[15]، تصريح مي کند:
«در اروپا، يک کتاب هم وجود نداشت که سرچشمه اصلي آن از کشورهاي اسلامي نبوده يا از آن مآخذ نگرفته باشد. اگر لغات عربي کتابهاي آن زمان اروپا گوياي اين واقعيت نمي بودند، همان محتوا و مضمون آنها، خود اين حقيقت را برملا مي ساختند.»[16]
کارطاقتفرساي کودکان ايراني در کارگاه قالي بافي!
مطلع اغازين اين سريال در قسمت اول خواب دکتر قريب است که در ابتداي همين مقاله به برخي جنبههاي هنري اين خواب اشارتي رفت، اما در يک نگاه دقيق محتوايي به اين رويا، شاهديم که چندين دختربچه معصوم که در يک کارگاه قالي بافي مشغول بافتن فرش ايراني هستند(کودکان کار) در وضعيتي نامناسب و رنج اور تصوير شدهاند که ناگهان يکي از آنها بي حال شده و دکتر قريب براي نجات او مي رسد و دکتر قريب براي نجات اين کودک نجيب و مظلوم ايراني است که جان خود را نيز فدا مي کند.
اگر واقعا کارگردان حقيقتا کار اجباري کودکان فقير را مورد توجه اصالي نداشت و صرفا مي خواست فداکاري دکتر قريب را به تصوير کشد، به راحتي مي توانست کودکي را در حال بازي و شادي نشان دهد که مثلا در اثر برخورد به شيئي که در مسير بازي اوست، مجروح شده و دکتر قريب در صدد نجات او بر ميآيد. به نظر مي رسد که باز فيلم يکجانبه به قاضي رفته است و افراط خود در سيه نمايي را به حدي رسانده که در روياي دکتر قريب، همه کارگران ان کارگاه نامناسب، بچههاي معصوم بين 8 تا 14 سال هستند و از سنين ديگر در آنجا حضور ندارند. به نظر مي رسد که کارگردان مي توانست از سکانس هاس متعادل تري براي بيان فداکاري دکتر قريب استفاده کند. خصوصا زماني اهميت اين تذکر بيشتر دانسته مي شود که به اين امر توجه کنيم اولين سکانسهاي اين سريال بلند به اين رويا اختصاص يافته است، مسلما اگر در بين داستان هاي فرعي اواسط فيلمنامه اشارهاي به اين امر مي شد و چنين برجسته سازي ويژه اي از کارکودکان در ايران معاصر نمي شد، مناسب تر بود.
نويسندگان: گروه مطالعاتی نقد فیلم و غرب شناسی شهید آوینی/ از محققین مرکز پژوهش های اسلامی صدا وسیما ،لطفا نتيجه و نظرات خودرا با پست الکترونيکي به نويسندگان اطلاع دهيد: Mersad313@gmail.com ،در صورتی که صلاح دانستید همین نوشته را برای دوستان و مخاطبین خود نیز ارسال فرمائید. با تشکر
تاریخ زندگی انسان ها در همه جوامع بشری آکنده از افراد، گروه ها و جریان هایی است ک به نام هدایت آدمیان، آن ها را به تباهی کشیده اند و انحرافات گسترده اعتقادی، رفتاری و اخلاقی پدیدار ساخته اند. برخی از این انحرافات سر از تأسیس فرقه ها و مذاهب در آورده اند که کشتارها، خرابی ها و ابتذال ها را به دنبال داشته است. در سده های اخیر فرقه سازی و ایجاد تفرقه در سرزمین های اسلامی و در میان مسلمانان یکی از روش های استعماری نوین بوده است.
به طوری که برای جلوگیری از گرایش مردم غرب به اسلام در ربع قرن گذشته، نزدیک به 2500 گروه غیر متداول به نام گروه های مذهبی در آمریکا و اروپا به وجود آمده است. گروه هایی که در بیرون جذابند ولی از درون سوء استفاده های زیادی می کنند. رهبران این گروه ها بی صبرانه در پی جذب فریبکارانه افراد هستند و می خواهند تبعیت، وقت و پول آن ها را بگیرند. آن ها از روش های پیچیده کنترل ذهنی و عضوگیری که در طول زمان پیشرفت بسیاری کرده اند، استفاده می کنند. از این فکر برحذر باشید که با عضو شدن در این گروه های تهاجم فرهنگی، مصون می مانید. برخی از این گروه ها که عنوان مذهبی هم یدک می کشند عبارتند از:
گروه بوسی کروسین (Bosicrucin) : اعضای برجسته فراماسون ها (گروهی زیرزمینی که خواستگاه آن انگلستان بود و پیش از انقلاب اسلامی در ایران فعالیت داشتند. بارزترین فردشان شریف امامی بوده است) حق عضویت در این گروه را دارند. این گروه ادعا می کند که از ابعاد عرفانی موجود در تمامی ادیان، پیروی می کنند ولی مراسم عبادی آن ها را جادوگری تشکیل می دهد.
گروه جامعه روشنایی درون (The Society of inner Light) : این گروه در قرن بیستم به وجود آمد. اعضای این گروه عرفان واقعی را حداکثر، بهره مند شدن از لذات جنسی و مادی می دانند و اعتقاد دارند در بهره مندی از هر گونه لذت جنسی و مادی،هیچ گونه ملامت روحی و ندامت نباید در شخص به وجود آید.
گروه مشرکان جدید (New - Pagens) : این گروه در ایالات متحده آمریکا بوجود آمده است که سنت های بومیان قاره آ»ریکا را با اعتقادات و مراسم عبتدی کاهنان جادوگر اقوام سنتی تلفیق نموده اند. این گروه در سال 1991 «فدراسیون جهانی مشرکان» را در ایالات متحده آمریکا بوجود آوردند. مراسم عبادی آن ها شامل پرستش خدایان زن است که ابتذال جنسی را در پی دارد.
گروه شئ پرواز کننده ناشناخته (یوفو UFO) : پس از دهه 1950 با تألیف رمان و تولید فیلم درباره بشقاب پرنده ها افسانه ای در ایالات متحده و انگلستان، چند گروه غیر متداول مذهبی که این افسانه را به شکل مذهب ترویج می دادند در این کشورها به وجود آمدند. اعضای این گروه را سفید پوستان تشکیل می دهند و خود را «اخوت بزرگ سفید پوستان» (White Brotherhood The great) می نامند. رهبران این گروه ها ادعا می کنند که با افراد ماورای زمین در ارتباط هستند و اعفقاد دارند انسان های ماورای زمین از انسان زمینی توسط نژاد برتر ماورای زمین به نام الوهیم (Elohim) خلق شده است. این گروه ا این موضوع را ترویج می کنند که انسان به سبس کنار گذاشتن تمامی اعتقادات دنی و بهره وری از لذات جنسی می تواند به کمال برسد. از این آن ها به شدت طرفدار شبیه سازی انسان (Human coloning) هستند. موضوعی که به شدت توس همه ادیان و سازمان های بین المللی محکوم شده است.
گروه معبد خورشید (Solar Tempel) : در سال های 1994 و 1997 در کشورهای کانادا و سوییس تعدادی از پیروان گروه (معبد خورشید) که ا گروه یوفو هستند برای انتقال به سیاره خیالی خود دست به خودکشی دسته جمعی زدند.
گروه باب بهشت (Heaven Door) : در روز 22 مارس 1997 تعداد 39 نفر از اعضای یکی دیگر از آن ها در کالیفرنیا دست به خود کشی زدند تا به کم کبشقلب پرنده به دنیای دیگر منتقل شوند.

گروه شیطان پرست (Satanism) : آیین های ضاله شیطان پرستی ریشه در مصر و یونان باستان دارد و حتی در سنت مسیحیان، شیطان موجودی است که به اعتقاد غلط آن ها می تواند در برابر خواست خداوند مخالفت کند و با اختیار تام خود، می تواند مبارز طلب باشد. ابلیس در مسیحیت تحریف شده و در نگاه های منحرف بعدی سه جایگاه دارد : - نخست او آنقدر مقتدر است که از فرمان خدا سر باز می زند؛ - دوم اینکه او به انسان خدمت کرده و سبب شده که انسان از میوه جاودانگی و دانایی و خرد بخورد و با خدا برابری کند و همین امر موجب شده که انسان از بهشت برین به زمین زیرین رانده شود. - سوم اینکه ابلیس، مظلوم واقع شده است چرا که او هم فرشته ای بوده مانند دیگر فرشتگان ( هر چند در فرهنگ اسلام ابلیس جن است نه فرشته ولی در نگاه مسیحیت او یک فرشته بود.)
اگر چه اندیشه های باطل شیطان پرستانه همزاد بشر است اما برای نخستین بار «توماس هاردینگ» در سال 1565 در کتاب «تکذیب یک کتاب» واژه شیطان پرستی را علیه مارتین لوتر کینگ و پیروانش به کار برد. لفظی که در قرون 17 و 18 میلادی تشدید شد تا آن جا که در برخی از کشورهای غرب، شیطان پرستی به صورت یک رسم ظهور پیدا کرد و به مخالفت با دین های ابراهیمی و خداهایشان می پرداخت. معمولاً شیطان پرست ا را به چهار گروه زیر تقسیم می کنند : الف- شیطان پرست دینی (سنتی) : مریدان این گروه خود را بهتر از خدای دیگر، دارای قدرت تشخیص خوب از بد می دانند.
ب- شیطان پرستی معاصر (فلسفی) : این جماعت جدید بزرگترین شزط رستگاری را برتری مادی شان نسبت به دیگران می دانند.
ج- شیطان پرستی لاوی یی : این گروه بر مبنای فلسفه «آنتوان لاوی» که در کتاب «انجیل شیطان» آ»ده تشکیل شده اند در این گروه محور و مرکز عالم، انسان است.
د- شیطان پرستی گوتیک (شرپرستی) : از کثیف ترین فرقه های انحرافی به شمار می آید. کارنامه این گروه مملو است از قربانی کردن دختران باکره و کودکان، جنایات جنسی، کشتن مسافران مترو در ژاپن، خودسوزی گروهی، نفرت از مسیحیان خوردن نوزادان.
نمادهای شیطان پرستی :
نشانه های زیر نمادهای معروف گروه شیطان پرستی است، نمادهایی که ممکن است روی بعضی از لباس ها یا به عنوان نگین انگشتر، گردن بند، تصاویر روی دست بندها، پیراهن، شلوار، کفش، ادکلن، ساعت و ... درج شده و به ایران اسلامی راه یافته است.
1- ستاره 5 پر وارونه : در مراسم مخفیانه جادوگران، برای احضار روح شیطان استفاده می شود. اگر نوشته وسط نماد یعنی (Satanism) را همراه دایره آن حذف کنیم آن وقت یک ستاره 5 ضلعی می ماند که همان نشانه ستاره صبح یا (Pentagram) است.

2- یا فومت : این خدای شیطانی و علامت شیطانی اش که به عنوان شناسه روی خودروی هواداران زده می شود، در جواهر فروشی ها هم زیاد است. رسم شده تا سنگ تراشان بر دل سنگ آن را بتراشند تا خانه مریدان، بی علامت نماند.
3- ششصد و شصت و شش (666) : سمبلی است که به عنوان شماره تلفن شیطان از سوی گروه های هوی متال وارد ایران اسلامی شده است.
4- صلیب وارونه (Cross Upside Down) : این نماد حکایت از وارونه شدن مسیحیت دارد و عمدتاً به معنی استهزاء کردن این دین است. این علامت در گردن بندهای بسیاری دیده شده و خوانندگان راک انواع گوناگون آن را به همراه دارند.
5- ستاره 5 پر : در جادوگری استفاده می شود و برای آن ها نشانگر عناصر آب، خاک، آتش و روح اطراف آنهاست.
6- ضد عدالت (Anti Justice) : با توجه به اینکه تبر رو به بالا نماد عدالت در روم باستان به شمار می آمده است، شیطان پرستان تبر رو به پایین را با عنوان ضد عدالت در راه پیمودن مسیر تاریک استفاده می کنند.
7- ستاره 6 پر : یکی از رایج ترین علایمی است که در نیروی شیطانی و جادوگری از آن استفاده می شود.
8- آدجت یا چشم شیطان (Eye of an Satan) : این نماد به معنای چشم شیطان و نظارت و اقتدار است. علاوع بر آن علامت لوسیفر (پادشاه جهنم!) اشک زیر چشم، نماد محیط محزون و افسرده اطرافش است.

شیطان پرستی و استکبار :
گروه های گوناگون شیطان پرستی از سوی دو سازمان مهم جاسوسی جهان یعنی CIA و موساد سازماندهی و هدایت و تغذیه می شوند. بودجه، نظارت و پشتیبانی شیطان پرستان فعال در جمهوری اسلامی ایران به صورت مستقیم از سوی سازمان موساد تأمین شده و این سلسله اقدامات با اهداف امنیتی دنبال می شود. رژیم صهیونیستی از اعضای این گروه ها برای مقاصد شوم جاسوسی و سیاسی بره می برد، به گونه ای که خشونت بارترین اعمال به این گروه ها اگذار می شود.
شیطان پرستی و موسیقی :
شیطان پرستان با استفاده از موسیقی توانسته اند به نفوذ خود در اقصی نقاط جهان بیفزایند. بیشتر این اقدامات در فضای تأسیس و فعالیت گروه متالیکا دنبال شده است. فعالیت گروه متالیکا به صورت غیر قانونی و زیرزمینی با حمایت CIA با شعارهای اجتماعی و اعتراضی ادامه و گسترش یافت. متالیکا در حقیقت ضد ارزشهایی را ارایه می کند که شامل بازگشت به تارکی، بی رحمی، تجاوزات جنسی، فحاشی و هجوم به جامعه و فرهنگ عمومی آن است. خوانندگان این گروه روی صحنه و در کلیپ های خیابانی دست به خوردن و آشامیدن میوه های فاسد، ادرار، مدفوع، خون و مردار می زنند و از کثیف ترین گروه های موسیقی جهان محسوب می شوند. متالیکا از همجنس بازی نیز دفاع می کند و در سالروز مرگ «کویین» همجنس باز معروف آمریکایی آلبومی منتشر کرد.
ورود شیطان پرستی به ایران :
مهم ترین زمینه ورود شیطان پرستی به ایران، میل جوانان به استفاده از موسیقی متالیکا و ساز گیتار بوده است که طی 10 سال گذشته موسیقی متالیکا به صورت زیرزمینی و غیرمجاز وارد کشور شده است و در چارچوب آن مفاهیم نحل انحرافی شیطان پرستی در اختیار جوانان قرار گرفته است.
حاملان شیطان گرایی در ایران بیشتر شامل تحصیل کردگان و سرخوردگان اجتماعی در بیرون از کشور، فرزندان منافقین فراری و سلطنت طلب ها و افراد بسیار ثروتمند مقیم داخل کشور و فعالان حوزه هنری که با کشورهای آمریکا، انگلیس و ... در ارتباط بوده اند که آگاهانه یا ناآگاهانه موجب این امر شده اند. عوامل رویج نمادهای آن ها نیز عمدتاً گروه های موسیقی متالیکا، پارتی ها یشبانه برخی مغازه ها، اینترنت هستند. به طور کلی از مجموعه مطالعات و تحقیقات صورت گرفته چنین برمی آید که گسترش گرایش به شیطان پرستی می تواند موجب آسیب های زیر شود :
1- رواج فرهنگ ضدیت با دین و ارکان آن؛
2- ضدیت با ارزش های انسانی؛
3- جعل تاریخ قیام و حرکت پیامبران و نقش شیطان در انحرافات جامعه بشری؛
4- ترویج فحشا و انواع بی بندوباری و انواع اعتیاد به مواد مخدر و مواد شیمیایی و الکل؛
5- ترویج فرهنگ لاابالی گری و گریز از فعالیت های سازنده فردی و اجتماعی؛
6- شیوع فرهنگ کلامی مبتذل و بدون اخلاق؛
7- انتشار آموزه های اساطیری ناقص و بدون استناد تاریخ و علمی از دیگر فرهنگ ها؛
8- حساسیت زدایی از فحاشی و هتک حرمت نسبت به نظام اسلامی؛
9- سیاه نمایی و ترویج نیهلیسم (پوچ گرایی) به صورت گسترده.
اقدامات کشورهای اروپایی بر علیه این گروه ها:
بیشتر گروه های غیر متداول مذهبی در دهه 1975 در آمریکا و انگلستان ظهور کرده و نزدیک به 200 گروه در ژاپن ظهور نموده و فعالیت می کنند. مرکز همگی این گروه ها آمریکا و انگلیس است. دولت فرانسه در 1998 برای بررسی آثار مخرب گروه های غیر متداول، کمیسیون تحصصی تشکیل داد و پس از بررسی گسترده، فعالیت 137 گروه از این گروه ها را برخلاف مصالح ملی تشخیص داد. پارلمان فرانسه در 1996، پارلمان بلژیک در 1997، پارلملن آلمان 1998 قوانینی برای جلوگیری از فعالیت این گروه ها تصویب کردند. در اروپای شرقی نیز فعالیت این گروه ها شدیداً تحت کنترل است. روسیه نیز در سال 1997 قوانینی برای جلوگیری از فعالیت آن ها تصویب کرد.
ایران اسلامی، به ویژه در سال های پس از پیروزی انقلاب اسلامی نسبت به دیگر کشورها با بیشترین حجم و تنوع آسیب ها و تهدیدات فرهنگی دست به گریبان بوده است. در ایم میان تلاش کشورهای غربی به ویژه ایالات متحده آمریکا و رژیم اشغالگر قدس برای استحاله فرهنگی نیز به عنوان عامل شتاب دهنده، نقش مؤثری را ایفا کرده است. یکی از جران های فاسد فکری فرهنگی که ابتدا مرزهای اخلاقیات را در کشورهای اروپایی و آمریکایی در هم شکسته و سپس به سرزمین های شرقی رسید، «شیطان پرستی» یا «شیطان گرایی» (Satanism) است. نیروی انتظامی جمهوری اسلامی اعلام نموده است که در مرحله دوم طرح امنیت اخلاقی جامعه با گروه های شیطان پرست و مدل موها و لباس هایی که نماد این گروه های انحرافی باشد، برخورد می کند.
به نقل از : فصلنامه ی یار مهربان - شماره 6 - 1387
| یهود و فیلم داوینچی کد : | |
|
اعاي حفاظت از ذرية آن مسيح اوّليه هم يکي ديگر از همان ترفندهايي بود که مسيحيان را نسبت به حضرت عيسي مسيح (ع) بياعتقاد ساخته تا آنها را براي ظهور مسيح جديد (در واقع از ميان يهوديان) آماده نمايد. آپوکاليپس يا آخرالزمان از موضوعات قديمي در عالم سينما به شمار ميآيد. ميتوان گفت از فيلمهايي مانند:«متروپليس» (فريتز لانگ) در سال 1927 و «چيزهاي آينده» (ويليام کامرون منزيس) در سال 1936 گرفته تا «جنگ دنياها» و «روز استقلال» و... فيلمهايي که اغلب از دل هاليوود بيرون ميآيد، هاليوودي که اساساً توسط صهيونيستهاي سرمايهدار پاگرفت. پس بيجهت نيست که محتواي اين آثار، همواره آخرالزمان را از ديدگاههاي صهيونيسم مسيحي و يهودي به نمايش گذارده است. انتظار «پايان روزها»، «تلاش نيروهاي ضدّ مسيح براي غلبه بر زمين» (بنا برآنچه در «مکاشفات يوحنا» در عهد جديد آمده)، ظهور مسيح موعود و بالاخره وقوع نبرد «آرماگدون» از جمله موضوعاتي است که به انحاء مختلف و با انواع زبان و بيان امروزي، در اقسام قالبهاي درام از قبيل:«علمي- تخيلي»، «هراس»، «حادثهاي»، «ملودرام»، «پليسي» و حتّي «کمدي» و فيلمهاي «کودکانه» بر پردة سينماها رفته و ميرود. امّا در اين ميان، در سال 2006 اتفاقي افتاد که شايد بتوان آن را در تاريخ سينما، بينظير دانست و آن ساخت فيلم «رمز داوينچي» (براساس کتابي که 3 سال پيش از آن به وسيلة «دن براون» تاليف و انتشار يافت) بود که براي نخستين بار تلاشهاي مختلف نيروهاي گوناگون از جمله عوامل فرهنگي و هنري در طول قرون متمادي و به خصوص سينما در جهان امروز را براي زنده نگهداشتن آرمان مسيح موعود صهيونيستها، در برابر ديدگان عموم قرار ميداد. موضوع اصلي «رمز داوينچي» (برخلاف آنچه در تبليغات سرسامآور جهاني مورد تأکيد قرار گرفت و از جانب بعضي نويسندگان و منتقدان وطني هم دنبال شد!) اساساً راجع به فرقة واتيکاني «اپوس دي» به نظر نميآمد. طرح سوژة انحرافي فرقة «اپوس دي» در رسانهها ي مختلف غرب بيشتر براي سرپوش گذاردن بر محتواي اصلي فيلم بود و شايد هراس برخي از صاحبان رسانههاي فوق نسبت به افشاي رازي (که همچون برخي شخصيتهاي اصلي خود اثر) معتقد بودند هنوز زمان آشکار شدن آن نرسيده است!! رازي که حافظش يک انجمن سرّي يهودي معرفي شد به نام «خانقاه صهيون» (ريشههاي فکري صهيونيسم امروز) که ادعا شده در اوايل هزارة دوم ميلادي توسط يکي از پادشاهان فرانسه (به نام «گاد فروي دو بويلون» که مسيحي بوده) و طي جنگهاي صليبي هم فاتح «اورشليم» شد، به وجود آمده تا راز مهم باقيمانده در خانواده او را حفظ نمايد قصه از اينجا و با باز شدن گوشههايي از راز «انجمن اخوت خانقاه صهيون»، شروع ميشد، به اين ترتيب که: بعد از اينکه شخصيتهاي اصلي فيلم يعني پرفسور رابرت لنگدن» (متخصص آمريکايي نشانه شناسي مذهبي با بازي تام هنکس) و «سوفي ني وو» (متخصص رمز گشايي پليس پاريس با ايفاي نقش ادري تاتو) متوجه ميشوند که مسئول موزة لوور پاريس (از رهبران خانقاه صهيون که ضمناً پدر بزرگ سوفي هم بوده) به دليل افشاي راز مهمي که قصد داشته آن را در اختيار نوهاش بگذارد، به قتل رسيده، طي درگيريها و فراز و نشيبهايي که گام به گام باعث ميشود گوشههايي از راز ياد شده بر آنها معلوم گردد، به ويلاي يکي از دوستان پرفسور لنگدن به نام «سر لي تيبينگ» (تاريخ شناس برجستة کالج سلطنتي انگليس که از سوي ملکه لقب شواليه گرفته و تحقيقات مفصلي دربارة همان راز مهم دارد) پناه ميبرند. «سر لي» براي سوفي، اسرار «انجمن مخفي خانقاه صهيون» را برملا ميکند. او با تکيه بر تابلوي «شام آخر» لئوناردو داوينچي، ادعا ميکند که مقصود از «جام مقدس» که ساليان متمادي محل بحث و فحص عيسويان بوده، واقعاً يک شيء نبوده بلکه يک فرد و آن هم يک زن به نام مريم مجدليه است که برخلاف تمامي روايات تاريخي، همسر حضرت عيسي مسيح شده و از او نسلي به وجود ميآورد. از همين جهت او از اورشليم گريخت و در فرانسه توسط يهوديان محافظت شد!!(جل الخالق ! يهودياني که خود باعث و باني مصلوب شدن عيسي مسيح شده بودند، حالا از ذرية او مراقبت مينمايند!!) قرنها بعد، نسل او يعني همان فرزندان عيسي مسيح با سلسلهاي از پادشاهان فرانسه در آميختند که يکي از نوادگانشان ، همان «گاد فروي دو بويلون» فاتح اورشليم و بنيانگذار «انجمن مخفي خانقاه صهيون» بوده است. او براي حفاظت از اسنادي که افشاگر راز مريم مجدليه است ، شواليههايي را به نگهباني از آنها ميگمارد و يهوديان انجمن در طول تاريخ، حافظ آن راز و فرزندان مسيح شدند تا مسيحيت واقعي به دور از تعرض کليسا باقي بماند!!! در «رمز داوينچي» ادعاي محافظت از راز مسيحيت، بزرگترين ترفند براي پوشاندن ماهيت صهيونيستي طراحان قصه بوده و البته اين قضيه ساختة دست بشر به نظر نميآيد و پشتوانه و زمينهاي تاريخي و کهن دارد. شايد از همان اوايل هزارة دوم که فرقههاي مخفي و تصوف يهود تحت عناويني مانند «کابالا» و «فرانکيسم» به وجود آمدند و با سوء استفاده از وضعيت نابسامان کليساي قرون وسطي و رنجي که مسيحيان معتقد از اختلافات رهبران مسيحيت ميبردند، قصد کردند که بالاخره به انزواي هزار سالة يهوديان پايان بخشند. از همين رو براي جذب مسيحيان به فرقههاي مخفي خود (که در اصل يهودي منش بودند) خود را پيرو مسيحيت اوّليه و مخالف مسيحيت تحريف شدة کليسا معرفي نمودند، بنابراين بسياري از مسيحيان را به فرقههاي خود جلب کردند. بعداً مدعي شدند که اساساً حضرت عيسي بن مريم در واقع مسيح اصلي نبوده و بشارت دهندة مسيح بن داوود بوده که در آينده ظهور ميکند. ادعاي حفاظت از ذرية آن مسيح اوّليه هم يکي ديگر از همان ترفندهايي بود که مسيحيان را نسبت به حضرت عيسي مسيح (ع) بياعتقاد ساخته تا آنها را براي ظهور مسيح جديد (در واقع از ميان يهوديان) آماده نمايد. نکتة جالب آنکه حتي تئودور هرتزل (بنيانگذار تفکر صهيونيسم در اواخر قرن نوزدهم) هم در ابتدا مردم را به مسيحيت دعوت ميکرد و خود را پيرو مسيحيت واقعي معرفي ميکرد. نويسندة داستان (دن براون) و سازندگان فيلم «رمز داوينچي» اين بار برخلاف معمول ايدئولوژي پردازان هاليوود، (شايد عمداً) خيلي شعاري و واضح، عقايد خود را بيان کرده و برخلاف آنچه که در خود فيلم مطرح ميشود، به لابهلاي قصهها و داستانها و موسيقي پر نماد و مملو از سمبل نرفتهاند. (در کتاب و فيلم مطرح ميشود که در طول تاريخ بسياري از هنرمندان پيرو خانقاه صهيون، در عين حال افشاگر راز مريم مجدليه يعني همان «جام مقدّس» و فرزندان مسيح بودهاند، يعني در واقع ايدئولوژي صهيون را تبليغ کردهاند و از اسامي افراد و آثار ذيل صريحاً نام برده ميشود: لئوناردو داوينچي که از اربابان خانقاه بوده تا ويکتور هوگو و بوتيچلي و ايزاک نيوتن و بتهوون و سمفوني «فلوت سحرآميز» و... حتّي والت ديزني و قصههاي معروفش مثل سيندرلا و سفيد برفي و زيباي خفته و... و کارتونهايي مثل «شير شاه» و «پري دريايي» و «هري پاتر» و... چرا که همگي به دنبال بانو يا فرزندان و نسل گمشده و همان راز جام بودهاند. البته شخصاً به آنها کارتونهايي همچون «هاچ زنبور عسل» و «حنا، دختري در مزرعه» که سالها از تلويزيون پخش ميشد را هم اضافه ميکنم !!) در نقاط مختلفي از کتاب و فيلم به نشانهها و خصوصاً علامت مخصوص صهيونيسم (يا همان ستارة داوود) به طور واضح اشاره ميشود. بارها در فصلهاي گوناگون، بر مثلثها و هرمهاي مستقيم و وارونه و ترکيبشان که علامت صهيونيسم را ميسازد، تأکيد ميشود و آن را در تصاوير متعددي به نمايش در ميآورند. در ديالوگهاي توضيحي مابين شخصيتهاي فيلم و مونولوگ طولاني «سر لي تيبينگ»، و همچنين بعداً در توصيفات ديگر پرفسور لنگدن، علامت صهيونيسم، نشانة تقدس زن و مرد، تعادل ارتباط آنها و قدرت بشريت تلقي ميشود و حتّي بر سر درِ عبادتگاه «راسلين» (انتهاي آدرسي که از راز و رمزهاي پدر بزرگ سوفي حاصل ميشود و در اواخر فيلم هم، مکان اصلي خانقاه صهيون و هواداران نسل عيسي مسيح و مريم مجدليه معرفي ميشود)، همان علامت صهيونيسم به طور شفاف در کادر دوربين قرار ميگيرد. اين فرقه هم اکنون نيز تحت عنوان «کابالا» (انجمن تصوف يهود) فعال است و البته اين روزها ديگر مخفي نبوده و بنا به دست و دلبازي رؤساي سرمايهدارش که حاکم بر عظيمترين کمپانيها و مؤسسات صنعتي، تجاري و رسانهاي دنيا هستند، کاملاً علني فعاليت ميکند. جالب است بدانيد رهبر 75 سالة اين فرقه به نام «فيوال گروبرگر» که اينک با نام «فيليپ برگ» شناخته ميشود و به نوشتة روزنامة ديلي ميل از قدرتمندان پشت پردة هاليوود است، به کمک همسرش و به طور آشكار «مرکز آموزش کابالا» را تأسيس نموده و بسياري از هنرپيشههاي معروف را به خود جلب کرده، از جمله: «مدونا»، «اليزابت تيلور»، «باربرا استرايسند»، «ديان کيتن»، «دمي مور»، «بريتني اسپيرز»، «وينونا رايدر»، «ميک جاگر» و حتّي از فوتباليستها «ديويد بکام» و زنش را به عضويت فرقة مزبور درآورده است. طور قطع نميتوان دربارة علّت طرح واقعياتي که در «رمز داوينچي» به عنوان راز و رمزهاي کهن صهيونيسم بيان ميشود، اظهار نظر کرد. برخي اعتقاد دارند، همانطور که در خود فيلم، پرفسور «تيبينگ» براساس مدارک و مستندات، تأکيد ميکند که با گام نهادن در هزارة جديد، زمان افشاي راز خانقاه صهيون هم فرا رسيده، چرا که بدين وسيله ميتوان زمينههاي ظهور مسيح بن داوود و وقوع آرماگدون را فراهم آورد (که طبق پيش بينيهاي اونجليستها و صهيونيستهاي مسيحي و يهودي، در همين اوايل هزارة سوم و خصوصاً طي يک دهة نخستش اتفاق ميافتد)، بنابراين کتاب و فيلم «رمز داوينچي» هم به همين دليل و براي افشاي راز «جام مقدّس» توسط محافل سينمايي وابسته به خانقاه صهيون (يا فرقة کابالا) ارائه شدند تا هواداران مسيح يهودي را آگاه سازند. برخي نيز بر اين باورند که به همين دليل تغيير هزاره و تلاش صهيونيستها براي فراهم آوردن شرايط «آرماگدون» و ظهور مسيح موعود بود که در 11 سپتامبر 2001، حادثة برجهاي دوقلوي تجارت جهاني در نيويورک به وقوع پيوست تا شاهد لشکر کشي سپاه و ارتش حاکمان صهيونيست آمريکا (نئو محافظه کاران اونجليست) به خاورميانه و مکان اصلي رخداد «آرماگدون» باشيم. از همين رو ميتوان فيلمهاي آپوکاليپسي سينما را به دو دورة زماني قبل و بعد از «رمز داوينچي» تقسيم کرد. دوران قبل از به ميدان آمدن اثر فوق، دوران پنهان کاري و سر به مهر نگه داشتن «راز خانقاه صهيون» و «جام مقدّس» بود و امروز پس از نمايش «رمز داوينچي» ديگر شمشيرها از رو بسته شده است. ديگر دشمن به اصطلاح کاملاً رو بازي ميکند.
حالا ميتوان دريافت: که چرا مثلاً شهر آزاديبخش فيلم «ماتريکس»، همنام «صهيون» و همان خانقاه مخفي يهوديهاست و زايان (تلفظ انگليسي صهيون) ناميده ميشود؟ که چرا اينچنين براي داستان نه چندان تازهاي به نام «هري پاتر» هزينههاي سرسام آور صرف ميشود؟ که چرا از آن همه امپراتوران خونخوار روم، فقط ماجراي «تيتوس» که يهوديان را قتل عام کرد به فيلم برگردانده ميشود؟ حالا ميتوان متوجه شد که قضاياي نمايش مناسک جنسي که در اغلب فيلمهاي هاليوودي نمودي فريبنده دارد از کجا ناشي ميشود و اصلاً آن کالتهاي عجيب و غريب عرفان جنسي از چه تفکر و مشربهاي تغذيه ميشوند و يا برخي هواداريهاي افراطي و فمينيستي از حقوق زنان از کجا آب ميخورد. آري، شمشيرها از رو بسته شدهاند، حالا صهيونيستها هم مأموران فرهنگيشان را از پشت پرده بيرون انداختهاند. شايد هم اينها مأموران سوختهاي بودهاند و از اين پس، برنامه و طرحهاي تازهاي در دستور قرار گرفته است.
|
براي دانلود فيلم روي عكس كليك كنيد.
|
|